غریب نیلی
خدای مهربون
خدایا ... میشـــــــــــــــــنوی ؟؟؟ میبــــــــــــــــــــــنی ؟؟؟ پس چرا ساکتی .......... چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر دنیا اینه !!! بهش بگو وایسه ... من پیاده میشم ............. روحم دلش ميخواد بره يه گوشه بشينه پشت بكنه به دنيا زانوهاش و بغل كنه و آروم بگه : من ديگه بازي نميكنم....... میـــــــــــــروم تــــا بـمــــــــــــانم ... تــــــا ابــــــــــــــــــــــد ... .... بـــــــا خــــــــــــــــــــــــــدا .... سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا ... - من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است ... امروز 365 روز از یازده مرداد 89 میگذره ... یادم نرفته درد دلم رو باهات که مکتوبش کردم ... ازت خواستم که بیست و چهارمین سال زندگیم رو " عاشقانه " زندگی کنم ... چطوری باید شکرت کنم عزیز مهربونم ؟ بابت لحظه به لحظه این سال قشنگ ، بابت لحظه به لحظه خوشبختیم ، بابت وجود نازنین مادرم که منو به این دنیا آورد ، بابت لحظه به لحظه عشق قشنگم که هدیه خودت بوده ، خودت باهام بودی و شاهدش بودی ، بابت لحظه به لحظه ای که باهام بودی و تنهام نذاشتی ... چطوری شکرت کنم که ... امسال هم هدیه تولدم رو مثل همیشه پیشاپیش بهم دادی ... اینکه یک سال دیگه قشنگ زندگیم با ماه رحمتت شروع شد ... اما ... امسال هم سعادت مهمونی این ماه عزیز رو ندارم ...... مهربون خدای بزرگم ؛ ساده میگم ... " عاشقتم " شکراً شـــــــــــــکــــــــــــــــــر ... خوشبختیم رو مدیون تو مهربون خدای بزرگم و وجود و حضور بنده خوبت ، عشق مهربونم هستم ... *عشق مهربونم : تو بهار من تو صفاي من تو نشان لطف خداي من ... به چه واژه شكر خدا كنم ؟ خدایا ... می خوانمت با زبان بـــــــــــــرگ اجابتم کن به لهجه بـــــــــــــــــــــــاران ... ای خوب من بیا تا در مسیر نور دیدارهای روشن مهری ، رقم بزنیم بنیان هرچه فاصله ، اینک به هم بزنیم در کوچه باغ مهربانی گنجشک های شاد نبش طراوت باران پر نشاط در گرگ و میش تپش های پر امید سمت دقایق زیبای عاشقی وقتی پریده ای دگر از کرت خویشتن یک جوی آب روان ، چشم در ره است بعد از سکوت سبز تمنای همدلی آن سو تر از طراوت واگویه های ناب وقتی نسیم صبح ، بر گونه های خیس تو صد بوسه میزند هنگام بارش چشمان خیس عشق من چشم در رهم ، که بیایی ، عزیز دل با دست های خالی خود شاخه ای ز نور با چشم های روشن خود ساغری ز مهر آغوش باز و تمنای وصل دوست آن دم ، که اشک و خنده به هم تاب می خورند وقتی توان واژه ، به پایان رسیده است در آن دمی که نباشد مجال حرف هنگامه سکوت با لرزش لبی ، که زهر واژه برتر است با واژه ای ز جنس نگاهی که عاشق است من را صدا بزن دیدار ما لب درگاه عاشقی با چشم دل بیا آن سان تو محو ما ، تا بدرد پرده حجاب با سینه ای که هوایش ، هوای ماست مست طراوت جان بخش عطر دوست قهری اگر که بوده ، کنون فصل عاشقی ست آغوش باز و تمنای همدلی ست اینک صدای زمزمه ات را شنیده ام اشکی به روی گونه ، همو را که دیده ام آن قامتی که به قد قامتی به پاست وان سینه ای که در آن ذکر یا خداست دستی به سوی آسمان ، اگر که نگیرم ، که گیردش ؟ وان حاجتی ، اگر نپذیرم ، که پاسخش ؟ اینک منو اجابت و دعوت به سوی خویش اینک تو و تمایل برگشت به سوی ما دلدادگی که سرآغاز عاشقی ست وا کن تو گوش دل اینک زمانه افشای راز ماست آخر چگونه بگویم ، که از منی ؟ هیهات از آن که ندانی ، که با توأم ؟ آری بگو ، نشانی من را که با تو داد ؟ شوق وصال مرا ، درد دلت نشاند ؟ آری بگو ، به اذن که اینجا تو آمدی ؟ واگو ، کدام جذبه ، تو را سوی ما کشاند ؟ عشق درون سینه تو ، کار نور ماست امید وصل دوباره ، نوید ماست آن پنجه ها ، که به در میزدی ، که زد ؟ بگشوده در به شوق وصالت ، بگو که کرد ؟ دل تنگ من اگر که شدی ، کار عشق ماست آری ، کلید این دل تنگ ، به دست ماست قبل از تو من ، به سویت توبه کرده ام این میل توبه به قلبت نشانده ام گفتم دوباره کسی در میان راه ، خواهد تو را ربود با این ندا که مرو ، راه بسته است گفتم دوباره ترس غریبی ز قهر ما ترسانده آن نگاه پریشان خسته را گفتم دوباره آیه های قهر مرا ، باز خوانده ای ناخوانده آیه های مهر مرا ، قهر مانده ای آخر کسی نگفته به تو عاشق توأم ؟؟؟ نشنیده ای عزیز دلم ، خالق توأم ؟؟؟ آخر کسی نگفت ، تو را من برای خود از خاک سرد و روح خود ، آفریده ام ؟ ترسیده ای که نپذیرم تو را ؟ عجب غفار توبه پذیرم چه جای تب ! با این نوای عشق با این اذان که همانا صدای ماست گردان تو قبله مهرت به سوی ما هرجا روی دوباره بیایی کنار ما آغوش باز و تمنای صد وصال قهری اگر که بوده ، کنون فصل عاشقی ست ای خوب من بیا تا در مسیر نور دیدارهای روشن مهری ، رقم بزنیم دیدار ما ، لب درگاه عاشقی .... برگرفته از مجله موفقیت شعر : کیوان شاهبداغی www.k1shahbodagh.blogfa.com يک پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ فرشته مهریونی ... ***روزت مبارک *** از این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم ........................... پس تو کجائی خدا ... " مث ابرای زمستون دلم از گریه پره " شــــــاه بـیـت غـــــــــزل زنــــدگیــــم ای هــــمنفس هــــم نفــــس زندگیم ای جاری شده عطر نفس های تو باز در پیچ و خم ســــــــبز تــــن زندگــیــــم هستی ز تو سرشار شده همدم من در نبض تنم ، بیـت بیـت غزل زندگـیــــم در نبض زمان و سرمــــصرع هر بــــیت اسم تو شده جاری و گویم که توئی زندگیم چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد… روز تو ... روزی که تو آغاز شدی ... *** میلادت گلباران *** ......................................................... ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم . . . *مقدمت گلباران عشقم *
مادرش به او گفت: زيرا من يک زن هستم.پسر بچه گفت: من نمي فهمم.مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد.بعدها پسر از پدرش پرسيد: چرا مادر بي دليل گريه مي کند؟
پدرش تنها توانست بگويد:تمام زنها براي هيچ چيز گريه ميکنند. پسر بزرگ شد و به يک مرد تبديل گشت ولي هنوز
نمي دانست که چرا زن ها بي دليل گريه مي کنند.بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد .او از خدا پرسيد: خدا يا چرا زنها به آساني گريه مي کنند؟
خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم مي خواستم که او موجود
به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا
بار همه ي دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانه هايش آنقدر
نرم باشد که آرامش بدهد.من به او يک نيروي دروني قوي
دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد و وقتي
آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز داشته باشد.به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نا اميد شده اند
او تسليم نشود و همچنان پيش رود.به او توانايي نگهداري از
خانواده اش را دادم، حتي زمانيکه مريض يا پير شده است بدون اينکه
شکايتي بکند. به او عشقي داده ام که در هر شرايطي بچه هايش
را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات
او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد
به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش
آسيب نمي رساند به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را
حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش بماند.و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد.اين اشکها فقط مال اوست وتنها
براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد او به هيچ
دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد.خدا گفت:مي بيني پسرم زيبايي يک زن در ظاهر او نيست بلکه زيبايي
يک زن در چشمان او نهفته است زيرا چشمان او دريچه ي روح است و
در قلب او جايي که عشق او به ديگران در آن قرار دارد .
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


