تبليغاتX
غریب نیلی



نشانی ...


اين صبح، اين نسيم

اين سفره‌ مُهيا شده‌ی سبز، اين من و اين تو

همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ...

يکی شدند و يگانه.

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد

آمدی و آمديم.

اول فقط يک دلْ‌دل بود. يک هوای نشستن و گفتن.

يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن

يک هنوز باهمِ ساده.

رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.

بعد يکصدا شديم

هم ‌آواز و هم ‌بُغض و هم ‌گريه

هم نفس برای باز تا هميشه با هم بودن.

برای يک قدم ‌زدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته 

برای يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...

برای همسفر هميشه‌ عشق ... باران!

باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم

            نشانی خانه‌ات کجاست؟!

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت   توسط سیما   | 



 


تقدیم به مادر گل خودم و تقدیم به همه مادران گل دنیا ...


روزتان گلباران ...



" فرشته مهربون "



 

 

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خداوند رفت و از او پرسيد:

 

«مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من

 

به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم

 

براي زندگي به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد:

 

« از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را برايتو

 

 در نظر گرفته ام . او از تو نگهداري خواهد كرد.»

 

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :

 

«اما اينجا در بهشت ، من هيچ كار جز خندين و آواز

 

خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.»

خداوند لبخند زد

 

«فرشته تو برايت آواز مي خواند، و هر روز به تو لبخند

 

 خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد

 

خواهي بود.»

كودك ادامه داد:

 

«من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي

 

 زبان آنها را نمي دانم؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت:

 

«فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن

 

 است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و

 

صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت:

 

«وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»

 

اما خدا وندبراي اين سئوال هم پاسخي داشت:

 

«فرشته ات ، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد

 

 مي دهد كه چگونه دعاكني.»

كودك سرش رابرگرداند وپرسيد:

 

«شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند.

 

چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »

- «فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت

 

جانش تمام شود.»

كودك با نگراني ادامه داد:

 

«اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما

 

راببينم ، ناراحت خواهم بود.»

خدواند لبخند زد و گفت :

 

«فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد

 

و به تو راه بازگشت نزدمن را خواهد آموخت، گر چه من

 

هميشه در كنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.

 

 كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.

او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد:

 

«خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً

 

نام فرشته ام را به من بگوييد.»


خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:

«نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي
میتوانی او را 

 

 *** مادر ***  صدا کني .»


 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت   توسط سیما   | 



دیدار با شما در بلند ترین " چکاد " موفقیت


تقدیم به گروه آوای چکاد ....



بخوان ما را ...

 

بخوان ما را

منم پروردگارت ، خالقت از ذره ای نا چیز

صدایم کن مرا - آموزگار قادر خود را

قلم را ، علم را ، من هدیه ات کردم

بخوان ما را


منم معشوق زیبایت - منم نزدیک تر از تو به تو


اینک صدایم کن


رها کن غیر ما را ، سوی ما بازآ

منم پروردگار پاک بی همتا
 

منم زیبا ، که زیبا بنده ام را دوست می دارم


تو بگشا گوش دل - پروردگارت با تو می گوید


تو را در بیکران دنیای تنهایان،رهایت من نخواهم کرد  


بساط روزی خود را به من بسپار


رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را


تو راه بندگی طی کن  


عزیزا،من خدائی خوب میدانم-تو دعوت کن مرا بر خود  


به اشکی ، یا خدائی مهمانم کن  


که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم  


طلب کن خالق خود را - بجو ما را - تو خواهی یافت  


که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو  


که وصل عاشق و معشوق هم - آهسته می گویم


خدائی عالمی دارد

قسم برعاشقان پاک باایمان قسم براسب های خسته درمیدان


تو را در بهترین اوقات آوردم


قسم بر عصر روشن - تکیه کن بر من


قسم بر روز ، هنگامی که عالم را بگیرد نور


قسم بر اختران روشن ، اما دور - رهایت من نخواهم کرد
 

بخوان ما را 


که می گوید که توخواندن نمی دانی ؟ توبگشا لب


تو غیر از ما ، خدای دیگری داری ؟؟؟


رها کن غیر ما را - آشتی کن با خدای خود


تو غیر از ما چه می جوئی ؟


تو با هر کس به جز با ما چه می گوئی ؟


و تو بی من چه داری ؟؟؟ هیچ !!!


بگو با من چه کم داری عزیزم ؟؟؟ هیچ !!!


هزاران کهکشان و کوه و دریا را


و خورشید و گیاه و نور و هستی را


 

برای جلوه خود آفریدم من

ولی وقتی تو رامن آفریدم-بر خود احسنت می گفتم


تویی زیبا تر از خورشید زیبایم   


تویی والاترین مهمان دنیایم


که دنیا بی تو ، چیزی چون تو را کم داشت


تو ای محبوب ترمهمان دنیایم-نمی خوانی چرا مارا ؟؟ 


مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد ؟


هزاران توبه ات را گرچه بشکستی


ببینم ، من تو را از درگهم راندم ؟؟؟؟


اگر در روزگار سختیت خواندی مرا


اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی


به رویت بنده من ، هیچ آوردم ؟؟؟


که می ترساندت از من ؟؟- رها کن آن خدای دور


آن نامهربان معبود - آن مخلوق خود را


این منم پروردگار مهربانت ، خالقت


اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی


به پیش آور دو دست خالی خود را
 

با زبان بسته ات کاری ندارم
 

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم


"غریب این زمین خاکیم!آیا عزیزم،حاجتی داری ؟"


تو ای از ما - کنون برگشته ای ، اما


کلام آشتی را تو نمی دانی ؟


ببینم چشمهای خیست آیا ، گفته ای دارند ؟؟؟


بخوان ما را


بگردان قبله ات را سوی ما-اینک وضوئی کن


خجالت می کشی از من ؟؟؟ بگو


جز من ، کس دیگر نمی فهمد


به نجوائی صدایم کن


بدان آغوش من باز است - برای درک آغوشم


شروع کن ، یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش ، با من

    شروع کن ، یک قدم با تو

           تمام گام های مانده اش با من ...



 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط سیما   | 



خانه دوست ...



من دلم می خواهد

 خانه ای داشته باشم پر دوست

      بر درش برگ گلی می کوبم

           روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم " خانه دوست اینجاست " 

              تا که سهراب نپرسد دیگر ...

                " خانه دوست کجاست " !!!

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت   توسط سیما   | 



خدایا ...


خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم

   ز تو جز تو نخواهم

      اگر عشقت گناه است

            ببین غرق گناهم


دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها

که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها

چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو

که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد

به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد

خدایا بی پناهم .......

   خدایا بی پناهم .......

           خدایا بی پناهم .......

" اگر عشقت گناه است
                 
ببین غرق گناهم "
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط سیما   | 



دلت را خانه ما کن ........


دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من


به ما درد خود افشا کن، مداوا کردنش با من


بیاور قطره اشکی، که من هستم خریدارش


بیاور قطره اخلاص، دریا کردنش با من

به ما گو حاجت خود را، اجابت می کنم آنی


طلب کن هر چه می خواهی، مهیا کردنش با من


بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را


بیاور نیک و بد را جمع، منها کردنش با من

اگر گم کرده ای، ای دل، کلید استجابت را


بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من


اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت


تو توبه نامه را بنویس، امضاء کردنش با من

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سیما   | 



 

کعبه را گفتم ؛

 تو از خاکی منم خاک

 چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟؟

ندا آمد :

                تو با پا آمدی باید بگردی !!!


              برو با " دل "  بیا تا من بگردم ..... 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سیما   | 





یه روزی تو به همه چیزهائی که می خوای می رسی

 

یه جائی همه از تو تعریف میکنن

 

یه جوری می فهمی تو هم موفق هستی

 

یه کسی به تو میگه " براش خیلی مهمی "

 

و یه چیزی این و به تو می فهمونه که همه اینا به این

 

خاطره که تو یه روزی صبر کردی !!!

 

یه روزی .....

 

   یه جائی .....

 

  یه جوری .....

 

 یه کسی .....

 

 یه چیزی .....  

 

 صبر داشته باش .....

 

   صبر داشته باش .....

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سیما   | 



" توجه توجه "


یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى


 

 

اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:


 

 

«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما


 

 

رابه شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن


 

 

اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم. »

 

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت


 

مى‌شدندمّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع

 


پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

 

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات

 


کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت.

 


همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع

 


یشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! »

 

 


کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند

 

 

 


و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد

 

 


و زبانشان بند مى‌آمد.

 

 


آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه

 

 


مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار

 

 


آینه بود:

 

 


«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او

 

 


هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید

 

 


که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى

 

 


هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان